Today
از دیشب مدام با خودم می گفتم فردا از کلهی سحر می شینم کارهامو تموم می کنم راجت بشم.
الان فرداست، از کلهی سحر هم نزدیک به ۸ ساعت گذشته. دست به هیچی نزدم.
خسته نباشم.
Goodbye my old friend
عزیزم، بهتر بگویم عزیز سابقم، اینک که این ها را برایت می نویسم نزدیک به دو ماه است که از تو جدا گشته ام. بگذار صادقانه اعتراف کنم که در این نزدیک به دو ماه روز و شبی نبوده که به فکر تو نباشم، به فکر آن پانزده سال نفرت انگیزی که با هم گذراندیم، به فکر تک تک آن دقایق مرگباری که من و تو با هم بودیم نبوده باشم.
حتما خودت بهتر از من میدانی که فراموش کردن ۱۵ سال تمام کار ساده ای نیست، پانزده سالی که شبانه روز با هم بودیم، حتی موقع خواب و دستشوی رفتن و حمام کردن هم با هم بودیم.
ولی شجاعانه در برابر این خاطرات مزخرف می ایستم و تمام تلاشم را می کنم که فراموشت کنم.
عینک سابقا عزیزم، خدانگهدار برای همیشه. دیدار به قیامت که حتی اگر بمیرم هم دیگر تو را بر چشم نخواهم زد.
Vertigo
بسی لذت بخش است که مسیول چیزی باشی در عین حالی که مسیولش نیستی.
«از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸ام - صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۹۰۰۴۲»