Another son of a bitch

شیزوفرنی

تنها در خانه - ۱۳۸۷

ساعت ۳ صبح که از زور تشنگی بیدار میشی و میری توی آشپزخانه که آب بنوشی. بوی کباب همه جا پیچیده، اول فکر می‌کنی از آثار خوابیدن بعد از چهار شبانه‌روزه، یه کم می‌گذره یادت میاد که خودت دیشب کباب خوردی و بو حتما از دهن خودت داره میاد بیرون. همینجور در حال پیشروی به سمت آشپزخانه‌ای که بر شدت بو افزوده می‌گردد. یواش یواش اتفاقات دیشب در برابر دیدگانت هویدا می‌گردند; دیشب رفتی و کباب کوبیده خریدی منتها بعد از خوردن یادت رفت زباله‌ها رو ببری دم در و این بویی که میاد نه از معده‌ی خودت که باقی‌مانده‌ی غذای دیشبه. وارد اشپزخانه که میشی عمق فاجعه رو با تک‌تک سلول‌های بدنت می‌تونی حس کنی: کپه‌ای ظرف نشسته روی سینک، کپه‌هایی از زباله در جای‌جای کف آشپزخانه، یخچالی خالی و اون وسط زایده‌ای که گویا پیشتر میزی بوده که ملت دورش می‌نشسته‌اند!

این دو-سه روز تقریبا در بدترین شکل ممکن سپری شد، خدا بقیه‌اشو به‌خیر کنه. آب گرم نداریم منم حال ندارم برم ببینم این مشعل روشنه یا نه، یخچال رو که گفتم خالیه، آشپزخونه هم که شده دارفور. تنها نکته‌ی مثبت این‌که خداوند پدر و مادر سازنده‌ی Microwave oven را بیامرزاد که اگر نبود گمانم همان نخستین شب ریق رحمت را سرکشیده بودم.


There and back again

این پست تنها به منزله‌ی تشکر از دوستی عزیز است که منتی بزرگ بر سر بنده نهاد. اله‌سار گرامی، چاکریم دربست.

برگشتم روی Domian مزخرف خودم.


لیاقتی که ندارم

به طور خلاصه:

Some people do not deserve good tings, I do not deserve anything at all.
As someone who has sabotaged everything in his life I do not have right to think about someone else.
Sorry I’m just a jerk.


لعنت به بک آپی که نیست!

دقیقا لعنت به بک آپی که گرفته بودم و الان نیست و نابود شده.

من و شهرام تحقیقا و تقریبا رکوددار طرح‌های نافرجام دنیا هستیم. چه طرح‌های مشترک، چه طرح‌های شخصی. تا همین الان گمانم نزدیک به ۴۰-۵۰ تا پروژه داشتیم که در مراحل مختلف نابود شدند.
یکیشون که خیلی هم دوستش داشتم (و هنوزم دارم) ترجمه‌ی Comic Book و Graphic novel بود.
برای اولین نمونه رفتیم سراغ DMZ (دلیلش هم علاقه‌ی مشترکمون به کتاب‌های انتشارات Vertigo است).
متاسفانه کار فقط تا Prototype رسید. دو صفحه از کارمون رو این پایین گذاشتم. البته متاسفانه‌تر نمونه‌ی ترجمه شده رو هرچی می گردم پیداش نمی کنم، اینی که این پایینه نسخه‌ی اصلیه.
همچنان در حال گشتنم اگه پیداش کردم که می‌گذارمش کنار همین.

با کمال شگفتی، شهرام داشتش. سمت راست نمونه‌ی اصلی، سمت چپ کار ما:

و همچنان لعنت به بک آپی که نیست.


Destruction

تنها چند ثانیه تا نابودی کامل. نابودی‌ای خود خواسته که خود به سر خود آورده‌ام.


So long baby, so long

فرزندم, بسی بلاهت می طلبد در تاریکی مطلق و گرمای جانفرسا, زیر نور لپ تاپ تق تق بر دکمه ها بکوبی!

«از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸۸۸ام - صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۸۴۵۷۴۸۴۳۵۴۱»


خسته ام؟

چند روز دیگه کارهای اینجا با کمک ها و زحمت های فراوان شهرام (دوستم، برادرم، استادم) تموم بشه، یه کم استراحت و بعدش دوباره بپرم روی اینورش. بعد برم سراغ اون یکی، بعدش اون یکی و الخ!

اینم شده زندگی ما.


جنون

یهو می زنه به سرت همین میشه دیگه. مردشور ببره برنامه ریزی سه-چهارماهه‌ات و خودت رو با هم. حقته که گیر کنی توی این اتاق مزخرف این هتل مزخرتر وسط این ترکیه‌ی مزخرفتر از همه.


Blah Blah Blah!

دیگه داره تموم میشه. یعنی در اصل خیلی وقته که تموم شده ولی نمی دونم چه مرگم شده، OCD گرفتم شاید، راضی نمیشم که بدمش بیرون.:)


In the End

طنابی دهید که بیاویزم خویش را!


But where do you go to my lovely

Hotel Chevalier را دیده ای, بعد از سه-چهار روز هنوز منگی (اون ور آب بهش میگن Hang over!), هم از خود فیلم از تک تک دیالوگ هایش و از همه بدتر غرابت و قرابت where do you go to (my lovely) و صدا و لحن Peter Sarstedt.


Quantum of Solace

آخ که می میرم برای دقیقه ای خواب, دقیقه ای چشم گذاشتن روی هم و نبودن هیچ صدایی, نبودن صدای آن دزدگیر مسخره که دیشب هفت ساعت تمام زیر پنجره اتاقم سر و صدا کرد و صاحب بی مغز ماشین هم داشت از پنجره اش ماشینش را نگاه می کرد. دلم لک زده ساعتی سرم درد نکند یا گوشم سوت نکشد.

اسم این یکی را از ۲۳امین جیمز باند کش رفتم.

صبح سگی!

حساسیت بهاره ات زده باشه بالا, یک نکبتی هم بهت گیر داده باشه, شب قبلش هم نهایتش یک ساعت خوابیده باشی, داتک هم طبق معمول جفتک بپرونه نتیجه اش میشه پاچه گیری از نوع حاد. جوری که کم مونده بری جلوی آینه پاچه خودت رو هم بگیری.

عوضش روز قبلش Gone baby gone رو دیدم که لذتی دوچندان داشت که بعدا خواهم نوشت درموردش.


Out of the Past

گاهی برای ماندن باید بروی.

تیتر هم هیچ ربطی نداشت!


manic

دلم برای خودم, خود خودم, خودی که بودم و دیگه نیستم خیلی تنگ شده, خیلی.


Crazy

As strong as you were, tender you go
I’m watching you breathing, for the last time
A song for your heart, but when it is quiet
I know what it means and I’ll carry you home, I’ll carry you home.

I wish I could surrender my soul

I guess it’s time I run
Far, far away find comfort in pain
All pleasure’s the same
It just keeps me from trouble
Hides my true shape like Dorian Gray
I’ve heard what they say
But I’m not here for trouble
It’s more than just words
It’s just tears and rain


Today

از دیشب مدام با خودم می گفتم فردا از کله‌ی سحر می شینم کارهامو تموم می کنم راجت بشم.
الان فرداست، از کله‌ی سحر هم نزدیک به ۸ ساعت گذشته. دست به هیچی نزدم.
خسته نباشم.


Goodbye my old friend

عزیزم، بهتر بگویم عزیز سابقم، اینک که این ها را برایت می نویسم نزدیک به دو ماه است که از تو جدا گشته ام. بگذار صادقانه اعتراف کنم که در این نزدیک به دو ماه روز و شبی نبوده که به فکر تو نباشم، به فکر آن پانزده سال نفرت انگیزی که با هم گذراندیم، به فکر تک تک آن دقایق مرگباری که من و تو با هم بودیم نبوده باشم.
حتما خودت بهتر از من میدانی که فراموش کردن ۱۵ سال تمام کار ساده ای نیست، پانزده سالی که شبانه روز با هم بودیم، حتی موقع خواب و دستشوی رفتن و حمام کردن هم با هم بودیم.
ولی شجاعانه در برابر این خاطرات مزخرف می ایستم و تمام تلاشم را می کنم که فراموشت کنم.
عینک سابقا عزیزم، خدانگهدار برای همیشه. دیدار به قیامت که حتی اگر بمیرم هم دیگر تو را بر چشم نخواهم زد.


Vertigo

بسی لذت بخش است که مسیول چیزی باشی در عین حالی که مسیولش نیستی.

«از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸ام - صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۹۰۰۴۲»


Time goes by so slowly!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت ۹ صبح پامیشی چونان فرزند اسنان وارد بانک می شوی. خیلی متمدن وار میری از دستگاه شماره می گیری.
شماره‌ی ۴۲۰- ۲۲۳ نفر در انتظار!
بانک محترم چهارده باجه دارد که تنها یک باجه‌ی آن کار می کند.صدای بلندگو بلند میشه:
شماره‌ی ۱۸۴ به باجه‌ی ۳/
ساعت میشه حدودای ۱۰:۳۰، دوباره صدای بلندگو بلند میشه: شماره‌ی ۲۵۰ به باجه‌ی ۳/


Every breath you take

هر نفسی که می کشی نه تنها هوا رو کثیفتر می کنی که اعصاب بقیه رو هم خورد می کنی.

«از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸ام - صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۹۰۰۴۱»


من و رامشتاین

دکنر مزیدی نازنین لطف کردند و زیر این نوشته منم رامشتاین باز بودم؟
عرض شود که بله، بودیم و هستیم و خواهیم بود.
بخوام چیزی گوش بدم انتاخاب اول همینه و بس.

Sonnesingle.jpg

Hier kommt die Sonne


Dead man walking

همه چیز رو معلق کردم. پروژه ها رو خوابوندم، سفارش ها رو تحویل نمی دم (حتی اگه تموم شده باشند )، حس و حال هیچ کاری ندارم.
شدم مرده‌ی متحرک.